خوش اومدین
درباره وبلاگ
ارتباط با مدير
موضوعات
دوستان (لينكدوني)
آمار بينندگان وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها:
دوست داشتن
|
دلم تنگ است دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است سکوت از کوچه لبريز است صدايم خيس و باراني است نمي دانم چرا در قلب من پاييز طولاني است ميروي و من فقط نگاهت ميکنم تعجب نکن که چرا گريه نميکنم بي تو، يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو، همين يک لحظه باقي است و شايد همين يک لحظه اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم
|
نوشته شده توسط : محمدی ساعت:?15:36تاريخ ارسال :سه شنبه هفدهم مهر 1386
|
عشق بيداد من باختن يعني لحظه عشق جان سرزمين يعني يعني زندگي پاک من عشق ليلي و قمار مجنون در عشق يعني ... شدن ساختن عشق دل يعني كلبه وامق و يعني عذرا عشق شدن من عشق فرداي يعني كودك مسجد يعني الاقصي عشق من
|
نوشته شده توسط : محمدی ساعت:?21:29تاريخ ارسال :پنجشنبه دوازدهم مهر 1386
|
گفته بودم که اگر بوسه دهی توبه کنم، بوسه ای داد چو برداشت لب ازروی لبم، توبه کردم که دگر توبه ی بی جا نکنم... خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد خواهان کسی باش که خواهان تو باشد داغ کهنه: به خیال اینکه با گذشت زمان عشق فراموش می شود، ثانیه ها را درحسرت گذراندم.اما بعد از سالها هنوزداغی کهنه اشکم را در می آورد. دیریست که دلدار پیامی نفرستاد ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد صد نامه فرستادم و آن شاه سواران پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد گفتم به هستی رو کنم شاید فراموشش کنم شاید ندارد زندگی، باید فراموشش کنم !!!!!
|
نوشته شده توسط : محمدی ساعت:?14:27تاريخ ارسال :چهارشنبه یازدهم مهر 1386
|
خیلی وقته از چشام بی تو بارون می باره دل نا امید من تو رو آرزو داره ای همیشگی ترین آه ای دورترین سوختن کار من است نگرانم منشین راست می گفتی تو، دیگراکنون دیر است دوستی و دوری آخرین تدبیر است راست می گفتی تو، باید از عشق برید از چنین پایانی به سرآغازی رسید شکستی و شکستم، گسستی و گسستم چه بودی و چه بودم، چه هستی و چه هستم تو رها از من باش ای برایم همه کی زیر آوار قفس مانده ام من ز نفس تو و خورشید بلند، من وشب های قفس بعد از این با خود باش، یاد تو ما را بس...
|
نوشته شده توسط : محمدی ساعت:?15:8تاريخ ارسال :یکشنبه هشتم مهر 1386
|
ز تمام بودنی ها تـو یکــی از آن من بـاش که به غیر با تو بودن دلــــم آرزو ندارد...
|
نوشته شده توسط : محمدی ساعت:?14:53تاريخ ارسال :یکشنبه هشتم مهر 1386
|
مسافـــــــر: چو رخت خویش بر بستم از این خـاک همــه گفتنـد بـا مــا آشنـــا بـــود ولیـکن کـس ندانست این مسافـــر چـه گفت و بـا که گفت و از کجا گفت
|
نوشته شده توسط : محمدی ساعت:?16:6تاريخ ارسال :شنبه هفتم مهر 1386
|
دلم براي کسي تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هديه مي دهد دلم براي کسي تنگ است که با زيبايي کلا مش مرا در عشقش غرق مي کند دلم براي کسي تنگ است که تنم ان اغوشش را مي طلبد دلم براي کسي تنگ است که قلب من براي داشتنش عمرها صبر مي کند
|
نوشته شده توسط : محمدی ساعت:?12:16تاريخ ارسال :پنجشنبه پنجم مهر 1386
|
تنهاترین من تنها نذار منو تنها سفر نکن این دل شکسته ی از یاد رفته رو دیوونه تر نکن چشمای خیس من این چشمه های غم دیوونه ی توام ای رود مهربون از روز وصلمون چیزی بگو به من حرفی بزن گلم من کم تحملم.... با گریه های تو روزای شادمو از یاد می برم اما چه فایده می ترسم عاقبت از یاد تو برم کم گریه کن گلم من کم تحملم با چشم های خیس این چشمه های غم با گریه ی زیاد با خنده های کم انگار تا ابد با این بهونه ها جای منو تو اند دیوونه خونه ها حرفی بزن گلم من کم تحملم.... با من بمون گلم من کم تحملم ...
|
نوشته شده توسط : محمدی ساعت:?15:55تاريخ ارسال :چهارشنبه چهارم مهر 1386
|
دلم می خواست : بند از پای جانم باز می کردند که من ، تا روی بام ابرها ، پرواز می کردم ، از آنجا ، با کمند کهکشان ، تا آستان ِ عرش می رفتم در آن درگاه ، درد خویش را فریاد می کردم ! که کاخ صد ستون کبریا لرزد ! مگر یک شب ، ازین شبهای بی فرجام ، ز یک فریاد بی هنگام به روی پرنیان آسمان ها - خواب در چشم خدا لرزد ! دلم می خواست دنیا رنگ دیگر بود خدا ، با بنده هایش مهربان تر بود ازین بیچاره مردم یاد می فرمود ! دلم می خواست زنجیری گران ، از بارگاه خویش می آویخت که مظلومان ، خدا را پای آن زنجیر ز درد خویشتن آگاه می کردند . دلم می خواست دنیا خانه ی مهر و محبت بود دلم می خواست مردم ، در همه احوال با هم آشتی بودند . طمع در مال یکدیگر نمی کردند کمر بر قتل یکدیگر نمی بستند مراد ِ خویش را در نامرادی های یکدیگر نمی جستند ، چه شیرین است وقتی سینه ها از مهر آکنده است چه شیرین است وقتی ، آفتاب دوستی ، در آسمان دهر تابنده است . چه شیرین است وقتی ، زندگی خالی از نیرنگ است . دلم می خواست دست مرگ را ، از دامن ِ امید ما ، کوتاه می کردند ! در این دنیای بی آغاز و بی پایان در این صحرا ، که جز گرد و غبار از ما نمی ماند خدا ، زین تلخکامی های بی هنگام بس می کرد ! نمی گویم پرستوی زمان را در قفس می کرد ! نمی گویم به هر کس بخت و عمر جاودان می داد ؛ نمی گویم به هر کس عیش و نوش رایگان می داد ؛ همین ده روز هستی را امان می داد ! دلش را ناله ی تلخ سیه روزان تکان می داد ! دلم می خواست عشقم را نمیکشتند صفای آرزویم را - که چون خورشید تابان بود - می دیدند . چنین از شاخسار هستیم آسان نمی چیدند گل عشقی چنان شاداب را پر پر نمی کردند . به باد نامرادی ها نمی دادند . به صد یاری نمی خواندند به صد خواری نمی راندند . چنین تنها ، به صحراهای بی پایان اندوهم نمی بردند . دلم می خواست یک بار دگر او را کنار خویش می دیدم . به یاد اولین دیدار در چشم سیاهش خیره می ماندم ، دلم یک بار دیگر ، همچو دیدار نخستین ، پیش پایش دست و پا می زد . شراب اولین لبخند در جام وجودم های و هوی می کرد . غم گرمش نهانگاه دلم را جستجو می کرد ، دلم می خواست دست عشق - چون روز نخستین - هستی ام را زیرورو می کرد . دلم می خواست سقف معبد هستی فرو می ریخت پلیدی ها و زشتی ها ، به زیر خاک می ماندند ، بهاری جاودان آغوش وا می کرد . جهان در موجی از زیبائی و خوبی شنا می کرد ! بهشت عشق می خندید . به روی آسمان آبی آرام ، پرستوهای مهر و دوستی پرواز می کردند . به روی بام ها ، ناقوس آزادی صدا می کرد ... مگو « این آرزو خام است ! » مگو : - « روح بشر همواره سرگردان و ناکام است . » اگر این کهکشان از هم نمی پاشد ؛ وگر این آسمان در هم نمی ریزد ؛ بیا تا ما « فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم . » به شادی : « گل بر افشانی و می در ساغر اندازیم ! »
|
نوشته شده توسط : محمدی ساعت:?15:50تاريخ ارسال :چهارشنبه چهارم مهر 1386
|
بچه ها سلام من ازامروز میخواهم شروع کنم میخوام به قولی بترکونم
|
نوشته شده توسط : محمدی ساعت:?11:36تاريخ ارسال :چهارشنبه چهارم مهر 1386
This Template Designed by saman.parvaneh Copyright © 2007 iritemplate.blogfa.com