خوش اومدین
درباره وبلاگ
ارتباط با مدير
موضوعات
دوستان (لينكدوني)
آمار بينندگان وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها:
|
دلم می خواست : بند از پای جانم باز می کردند که من ، تا روی بام ابرها ، پرواز می کردم ، از آنجا ، با کمند کهکشان ، تا آستان ِ عرش می رفتم در آن درگاه ، درد خویش را فریاد می کردم ! که کاخ صد ستون کبریا لرزد ! مگر یک شب ، ازین شبهای بی فرجام ، ز یک فریاد بی هنگام به روی پرنیان آسمان ها - خواب در چشم خدا لرزد ! دلم می خواست دنیا رنگ دیگر بود خدا ، با بنده هایش مهربان تر بود ازین بیچاره مردم یاد می فرمود ! دلم می خواست زنجیری گران ، از بارگاه خویش می آویخت که مظلومان ، خدا را پای آن زنجیر ز درد خویشتن آگاه می کردند . دلم می خواست دنیا خانه ی مهر و محبت بود دلم می خواست مردم ، در همه احوال با هم آشتی بودند . طمع در مال یکدیگر نمی کردند کمر بر قتل یکدیگر نمی بستند مراد ِ خویش را در نامرادی های یکدیگر نمی جستند ، چه شیرین است وقتی سینه ها از مهر آکنده است چه شیرین است وقتی ، آفتاب دوستی ، در آسمان دهر تابنده است . چه شیرین است وقتی ، زندگی خالی از نیرنگ است . دلم می خواست دست مرگ را ، از دامن ِ امید ما ، کوتاه می کردند ! در این دنیای بی آغاز و بی پایان در این صحرا ، که جز گرد و غبار از ما نمی ماند خدا ، زین تلخکامی های بی هنگام بس می کرد ! نمی گویم پرستوی زمان را در قفس می کرد ! نمی گویم به هر کس بخت و عمر جاودان می داد ؛ نمی گویم به هر کس عیش و نوش رایگان می داد ؛ همین ده روز هستی را امان می داد ! دلش را ناله ی تلخ سیه روزان تکان می داد ! دلم می خواست عشقم را نمیکشتند صفای آرزویم را - که چون خورشید تابان بود - می دیدند . چنین از شاخسار هستیم آسان نمی چیدند گل عشقی چنان شاداب را پر پر نمی کردند . به باد نامرادی ها نمی دادند . به صد یاری نمی خواندند به صد خواری نمی راندند . چنین تنها ، به صحراهای بی پایان اندوهم نمی بردند . دلم می خواست یک بار دگر او را کنار خویش می دیدم . به یاد اولین دیدار در چشم سیاهش خیره می ماندم ، دلم یک بار دیگر ، همچو دیدار نخستین ، پیش پایش دست و پا می زد . شراب اولین لبخند در جام وجودم های و هوی می کرد . غم گرمش نهانگاه دلم را جستجو می کرد ، دلم می خواست دست عشق - چون روز نخستین - هستی ام را زیرورو می کرد . دلم می خواست سقف معبد هستی فرو می ریخت پلیدی ها و زشتی ها ، به زیر خاک می ماندند ، بهاری جاودان آغوش وا می کرد . جهان در موجی از زیبائی و خوبی شنا می کرد ! بهشت عشق می خندید . به روی آسمان آبی آرام ، پرستوهای مهر و دوستی پرواز می کردند . به روی بام ها ، ناقوس آزادی صدا می کرد ... مگو « این آرزو خام است ! » مگو : - « روح بشر همواره سرگردان و ناکام است . » اگر این کهکشان از هم نمی پاشد ؛ وگر این آسمان در هم نمی ریزد ؛ بیا تا ما « فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم . » به شادی : « گل بر افشانی و می در ساغر اندازیم ! »
|
نوشته شده توسط : محمدی ساعت:?15:50تاريخ ارسال :چهارشنبه چهارم مهر 1386
This Template Designed by saman.parvaneh Copyright © 2007 iritemplate.blogfa.com